تغییر
برای مطالعه مطالب این وبلاگ و سایر نوشته های نویسنده وبلاگ، لطفا به آدرس ذیل مراجعه کنید:
گرداب درون
عالم به فغان است که ای داد و بیداد
وردی به زبان است که ای داد و بیداد
این شعله سرکش که در کار من افتاد
از سوز روان است که ای داد و بیداد
وان پیچش احوال که دردی به جهان است
ز گرداب نهان است که ای داد و بیداد
وان قصه پر غصه و این قیل و هیاهو
از فهم زمان است که ای داد و بیداد
وین نکته تازه که به صد شوق عیان شد
بازم که همان است که ای داد و بیداد
مقصد شناسی
هر چند که راه سخت و مسیر نامیسر است
دانش ز راه ز ندانی که بهتر است
پس گام اول آن است که بدانی روی کجا
و آن گه بپرس چگونه، که سوالت بود بجا
مقصد شناس و بدان شکل منزلت
تا آن که علم ره شود شاید میسرت
درمان
سودای عشق تو از سر برون نرفت
با آن که دل بسوخت پایم به گل نشست
هر خنجری که شد وارد به پیکرم
گویی که هیزم است افزود بر آتشم
فریاد از این تنم از سوز دل بخاست
کو مرهم غمم؟ درمان من کجاست؟
کو آن که حرف او درمان دل شود؟
کو آن که منظرش آرام جان بود؟
تنها و خسته ام نالان ز دست خویش
با چشمی پر زآب با سینهای پریش
خواستن یا دانستن
به خواهش نباشد توانستنی
«توانا بود هر که دانا بود»
چو دانی ز هر چاه گردی برون
«ز دانش دل پیر برنا بود»
مرتبط با: http://adultadhd.persianblog.ir/post/25
گل پژمرده
فصل زیبایی گلهای بهار آخر شد
دور ایام برآن لطف و طرب قاهر شد
حال ما نیز چو آن گل بشود سوی دگر
دل غافل نگر این درس که به تو ظاهر شد
سال نو خجسته باد
سال هزار و سیصد و هشتاد و هفت
آمد به راحتی، با سادگی برفت
یک سال دیگری، از عمر ما گذشت
باشد خجسته فال، این سال هشت و هشت
دارم به سال نو، صد آرزوی خوب
از کنج سینه ات، هر غصه را بروب
سال رضایت، حق از شما بود
با یاری خدا، غم از دلت رود
سال سلامتی، باشد برای تان
وز خنده بشکفد، آن غنچه لبان
افزون شود در آن، انبار و مالتان
موزون شود به آن، افکار و شعرتان
صد راه خوش روی، با خاطره بیا
وآخر دعا بکن، از بهر پوریا
پایان راه
دل کنده ام از این سرا در آرزوی دوست
فارغ ز کام زندگی چشمم به چشم اوست
ما را چه باد به خستگی در این خجسته راه
طی طریق آسان بود پایان ره نکوست
باز هم بگشت
شب در خواب شعر می گفتم، ناراحت بودم که این شعر یادم میرود و برای همین یادداشتش کردم. بعد از بیداری فهمیدم که یادداشت کردن هم در خواب رخ داده است! سعی کردم به خاطرش بیاورم، چیزی شد شبیه این:
باز آن همه قرار بگشت و امیدم بشد تباه
سست است عزم من و پوشال زهد و آه
گفتم که راه یافته و سعی ام بود قوی
ای وای از این دل و لعنت بر آن نگاه
گفتم دلا حذر که نیفتی دگر به چاه
بنگر به چشم گشوده که نلغزی دگر ز راه
دیده بدید و ندید آن چه بایدش
ای وای از این دل و لعنت بر آن نگاه
گفتم که عقل است فرق گدا و شاه
وز دانش و خرد طلب بکن پناه
با مکر خود فریفت مرا این فکر خائنم
ای وای از این دل و لعنت بر آن نگاه
از صبح تا به شب وز شام تا پگاه
خون گشت دل ریشم و چشمم بشد سیاه
وآخر به یک دمی از کف عنان برفت
ای وای از این دل و لعنت بر آن نگاه
لحظه دیدار
من امشب شادم و سرخوش، الا ای مهربان ساقی
بده با من هر آن چه می، بود در ساغرت باقی
منی که درد هوشیاریم، به صد ساغر نشد درمان
رها گشتم ز هشیاری، به یک مستی بیپایان
مرا هرگز نبود باور، که یک روز مست گردم خوش
که تا این دم ترا دیدم، تو این رعنای عاشقکش
جمال روی زیبایت، بشد درمان هشیاری
مرا زین به نبود حالی، نه در خواب و نه بیداری
تو که جانا فروغت را، ز کس پنهان نمیداری
مگر کورند و نابینا، گرفتاران هشیاری
خوشا مستی خوشا این حال، خوشا این لحظه دیدار
مکن یارب مرا هشیار، وگر خوابم مرا بیدار
نقل و انتقال
برخی مطالب این وبلاگ، به وبلاگهای زیر منتقل شدند:
- نکته سنجی ( http://criticalobservation.persianblog.ir/ )
- اختلال کم توجهی و بیش فعالی در بزرگسالان (http://adultadhd.persianblog.ir/ )
- فلسفه علم ( http://philosophyofknowledge.persianblog.ir/ )
- روش تحقیق ( http://researchmethod.persianblog.ir/ )
- جامعه شناسی پزشکی ( http://medicalsociology.persianblog.ir/)
زخم زبان
من در درونم نور نمیبینم؛
اما نگو که تاریکم؛
که زخم زبانت،
مرا روشن نخواهد کرد!
من و تو
تو را آن طور که هستی من خریدارم
به جز از مهر تو دیگر نمیخواهم
به چشمانم نگاهی کن، به لبخندم جوابی ده
تبسم را مبر از لب، مگر از بهر یک بوسه!
برای عشق ورزیدن، نشین یک دم در آغوشم
تو را من دوست دارم را، بگو آهسته در گوشم
من آن خواهم که میخواهی و میدانم
تو آن خواهی که میدانی میخواهم
تابستان 1382
آینده
آینده را ندانم چیست
و غرورم دلیل نادانی است
هر که داند بیش و بیش
ز تالم دلش گردد ریش
کس نداند هیچ به روز دگر
مومن است او و یا کافر
هر که از ایمان خود زند لافی
گشته مشغول بر خیالبافی
یونس نبی لحظه ای نبود زرنگ
خانه اش گشت اندرون نهنگ
شب ناله علی ز هراس بود والله
لا یعلم علم الغیب الا الله
از فضائل در همه عمر هیچ نگفت
فزت اش را ولی به وقت مردن گفت
زمستان 1381
جوانه
روزی از ایام، حالی خوش داشتم
با خدا گفتم سخن، گل کاشتم
بی تو یک دم نتوان شد به سر
جان از این ره نتوان برد به در
بی تو ای مونس جانم چه بوم؟
به خدا نیستم و من نبوم
گر نباشی، به که من باز کنم راز دلم؟
گر نبودی، چه کسی درک کند خستگی ام؟
من سراپا همه تقصیر و تو خوب
تو مطهر، من بوم غرق ذنوب
گر نداشتی چشم عیب انداز و پاک
این جوانه چون برون آمد ز خاک؟
از سیاهی نورها پیدا کنی
بارک الله! کین همه غوغا کنی
من که خردم، نیستم از کوچکی
یاد تو در دل چه طور دارم همی؟
آن خیال بس عظیم و بی مثال
چون قرار گیرد درون یک خلال؟
ذکر نامت خود دلیل مهر توست
شاهد لطف سراسر خیر توست
پوریا هم کین سخن ها را سرود
در پی جلب نگاهی از تو بود
تا که قصه آمد و اینجا رسید
ناگهان دل نکته ای از جان شنید
چون زدی از عشق دم ای پوریا
از چه رو کردی خرابش با ریا؟
پس بگردید حال من زین زمزمه
با خودم گفتم گریزان از همه
کاغذ شعر مخفی در جیب میکنم
هر چه گفتم جمله تکذیب میکنم
خود غلط کردم به افشای سخن
شعر بالا را نگفتم هیچ من
ناگهان آمد ندایی بهر من
با کلامی خوش بگفتا این سخن
از دورغ و مکر زندگی ناید به راه
آن نهانکاری باشد اشتباه
از چه رو از عشق رب داری حیا؟
مهر حق را فاش برگو پوریا
هر که نیرنگ داشت از عشق خالی است
هر دروغی ناشی از بی عاری است
پشیمانی
نام نیک
هر عشق و فغان، یادی از توست
هر درد درون، ز دوری توست
وز هجر تو سنگ شود دل سست
در دل چو تویی، دیگری نیست
چون نور بود، ظلمت از چیست
پیدا و نهان عالمی تو
بر زخم دلم چو مرهمی تو
آتش زده بر دلم، هوایت
امر از تو و از من است اجابت
بی یاد تو من سخن نگویم
جز راه تو من رهی نپویم
ای حق! تو بگو من چه گویم
ره را بنما و من بپویم
یا رب! تو به حق نام نیکت
یک دم نکنم دور ز خویشت
پیش بینی آینده
«هر چه باداباد» دائم یار ماست
تکیه بر شانس و حوادث کار ماست
چون ز تدبیر دور هستیم ناگزیر
بخت کژ هم تا ابد سربار ماست
کمبود امکانات!
حکیم و الاغ
به هوای حبه ای قند به سراغ من بیایی
تو مگر خبر نداری ره و رسم بی وفایی همگی گزاف باشند جمله وعده های شیرین بگذارد گرده ات را آن که گویدت نجیب، زین تو به جای دشت و صحرا گشته ای اسیر آدم که به صد منت آرد بهر تو علوفه کم کم یا عقاب شو پر برآور یا چو افعی نیش و زهری
