مثنوی نو

شعر نو ولی گاه در قالب مثنوی و رباعی

جوانه

روزی از ایام، حالی خوش داشتم

با خدا گفتم سخن، گل کاشتم

بی تو یک دم نتوان شد به سر

جان از این ره نتوان برد به در

بی تو ای مونس جانم چه بوم؟

به خدا نیستم و من نبوم

گر نباشی، به که من باز کنم راز دلم؟

گر نبودی، چه کسی درک کند خستگی ام؟

من سراپا همه تقصیر و تو خوب

تو مطهر، من بوم غرق ذنوب

گر نداشتی چشم عیب انداز و پاک

این جوانه چون برون آمد ز خاک؟

از سیاهی نورها پیدا کنی

بارک الله! کین همه غوغا کنی

من که خردم، نیستم از کوچکی

یاد تو در دل چه طور دارم همی؟

آن خیال بس عظیم و بی مثال

چون قرار گیرد درون یک خلال؟

ذکر نامت خود دلیل مهر توست

شاهد لطف سراسر خیر توست

پوریا هم کین سخن ها را سرود

در پی جلب نگاهی از تو بود

تا که قصه آمد و اینجا رسید

ناگهان دل نکته ای از جان شنید

چون زدی از عشق دم ای پوریا

از چه رو کردی خرابش با ریا؟

پس بگردید حال من زین زمزمه

با خودم گفتم گریزان از همه

کاغذ شعر مخفی در جیب میکنم

هر چه گفتم جمله تکذیب میکنم

خود غلط کردم به افشای سخن

شعر بالا را نگفتم هیچ من

ناگهان آمد ندایی بهر من

با کلامی خوش بگفتا این سخن

از دورغ و مکر زندگی ناید به راه

آن نهانکاری باشد اشتباه

از چه رو از عشق رب داری حیا؟

مهر حق را فاش برگو پوریا

هر که نیرنگ داشت از عشق خالی است

هر دروغی ناشی از بی عاری است

  
نویسنده : دکتر پوریا صرامی ; ساعت ٥:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢۳
تگ ها :