مثنوی نو

شعر نو ولی گاه در قالب مثنوی و رباعی

حکیم و الاغ

آورده اند روزی حکیمی در راهی می گذشت. بر جایی عبور کرد که الاغی محصور بود. حکیم دست خود دراز نمودی و الاغ به طمع حبه ای شکر سوی آن آمدی. حکیم الاغ را بفرمود

 به هوای حبه ای قند به سراغ من بیایی

 تو مگر خبر نداری ره و رسم بی وفایی

 همگی گزاف باشند جمله وعده های شیرین

 بگذارد گرده ات را آن که گویدت نجیب، زین

 تو به جای دشت و صحرا گشته ای اسیر آدم

 که به صد منت آرد بهر تو علوفه کم کم

 یا عقاب شو پر برآور یا چو افعی نیش و زهری

ورنه زندانی انسان به تمام دور و دهری
********************************************
الاغ بینوا این را که شنید آهی جانسوز کشید و حکیم را بگفتا
برو بینم ای مزاحم، تو چه خواهی از من خر
که من آن نکته ندانم ورنه من نبودم استر
پرو بال و نیش افعی نبود به من میسر
با بده حبه ای قند با بگو سخن تو کمتر
تو گمان بردی اکنون درد من دوا نمودی
وعظ تو غمم بیفزود تو به من جفا نمودی
من نجیب و رو سفیدم تو ریاکار و سیه رو
تو برو فکر خودت باش کم کن این قال و هیاهو
********************************************
حکیم این چون شنید گریبان بدرید و مر الاغ را بفرمود
با این که بار می بری و احمق و خری
از بُعد نیت و خلق وخو ز من سری
گفتی درست نکته کزین راه چاره ات نبود
گربود راه دیگری این منزلت نبود
****************************************
نتیجه گیری خیلی خیلی اخلاقی
حرف است ساده پوریا مرد عمل کم است
خوش کن دل مردمان کین گنج عالم است

 


  
نویسنده : دکتر پوریا صرامی ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٥
تگ ها : طنز