مثنوی نو

شعر نو ولی گاه در قالب مثنوی و رباعی

باز هم بگشت

شب در خواب شعر می گفتم، ناراحت بودم که این شعر یادم می‌رود و برای همین یادداشتش کردم. بعد از بیداری فهمیدم که یادداشت کردن هم در خواب رخ داده است! سعی کردم به خاطرش بیاورم، چیزی شد شبیه این:

 

 باز آن همه قرار بگشت و امیدم بشد تباه

سست است عزم من و پوشال زهد و آه

گفتم که راه یافته و سعی ام بود قوی

ای وای از این دل و لعنت بر آن نگاه

 

گفتم دلا حذر که نیفتی دگر به چاه

بنگر به چشم گشوده که نلغزی دگر ز راه

دیده بدید و ندید آن چه بایدش

ای وای از این دل و لعنت بر آن نگاه

 

گفتم که عقل است فرق گدا و شاه

وز دانش و خرد طلب بکن پناه

با مکر خود فریفت مرا این فکر خائنم

ای وای از این دل و لعنت بر آن نگاه

 

از صبح تا به شب وز شام تا پگاه

خون گشت دل ریشم و چشمم بشد سیاه

وآخر به یک دمی از کف عنان برفت

ای وای از این دل و لعنت بر آن نگاه

  
نویسنده : دکتر پوریا صرامی ; ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٤
تگ ها :