مثنوی نو

شعر نو ولی گاه در قالب مثنوی و رباعی

درمان

سودای عشق تو از سر برون نرفت

با آن که دل بسوخت پایم به گل نشست

هر خنجری که شد وارد به پیکرم

گویی که هیزم است افزود بر آتشم

فریاد از این تنم از سوز دل بخاست

کو مرهم غمم؟ درمان من کجاست؟

کو آن که حرف او درمان دل شود؟

کو آن که منظرش آرام جان بود؟

تنها و خسته ام نالان ز دست خویش

با چشمی پر زآب با سینه‌ای پریش

  
نویسنده : دکتر پوریا صرامی ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۳۱
تگ ها :