پشیمانی

دیشب که مست،گشتم ز میکده برون
کردم خطا، سر انگشت می گزم کنون
ساغر شکستم و  می ریختم و ساقی براندمی
ای وای از این همه کردار ناصواب آدمی
خجلت کشان بر در میکده سرفکنده ام
دارم امید بخشش ات، این است که زنده ام
بگشای در، که مرا روی در زدن هم نیست
برگوی سخن،که سکوت ات کیفری کم نیست
/ 0 نظر / 7 بازدید